شيخ حسين انصاريان
239
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)
آمدن اين طرف مىكردم كه روزى امير شهر مرا طلبيد و گفت : گوهرى قيمتى دارم كه جز خليفه را نشايد و آن را به من سپرد و گفت : وقت رفتن به بغداد همراه خود ببر و آن را به خليفه به فروش و نمونههايى از قماش به من داد و درخواست كرد به بعضى از بهاى اين گوهر برايم اقمشه بخر و باقى را به صورت نقد نزد من آور . من آن گوهر را گرفتم و هميانى از پوست جهت محافظت آن دوختم - صفت آن هميان كه باز مىگفت همان بود كه من آن را كنار دجله يافته بودم - آن گوهر را همراه هزار دينار زر نقد در آن هميان نهادم . چون به بغداد رسيدم ، به جزيرهء سوق يحيى به دجله فرو رفتم و در آب نشستم . چون از آب برآمدم هميان را در آن موضع فراموش كردم و تا ديگر روز مرا به ياد نيامد . چون به ياد آمد به طلب هميان بدان موضع شدم باز نيافتم و من اين مصيبت را بر نفس خود مهم نگرفتم ، با خود فكر كردم كه قيمت آن گوهر سه هزار دينار بيش نباشد ، سه هزار دينار زر از مال خود به امير شهر دهم . از بغداد برفتم و حج گزارده سپس به شهر خود برگشتم . سه هزار دينار زر به امير شهر فرستادم و كيفيت واقعه را به او شرح دادم . امير در تمام اموال من طمع كرد و گفت : قيمت آن گوهر پنجاه هزار دينار است . دستور داد مرا گرفتند و هر قدر مال و منال كه داشتم و در تصرّف من بود از ناطق و صامت از من سلب كردند و به انواع ضرب و شتم شكنجه و تعذيب گرفتارم كردند تا از بود و نبودم دست برداشتم ، با اين همه هفت سال هم به زندان محكوم شدم . در اين هفت سال به انواع رنجها دچار بودم تا به شفاعت بعضى از مردمان نجات يافتم . بعد از خلاصى دچار شماتت اعدا شدم ، از شهر خود دل بريدم و به اينجا آمدم تا با تو مشورت كنم كه در چه كارى وارد شوم تا زندگى به قناعت بگذرانم و محتاج خلق نشوم و به ذلّت سؤال دچار نيايم . گفتم : اى فلان ، خداوند مهربان مقدارى از مال توبه تو رسانيد و تو را از مردم بىنياز گردانيد . آن هميان كه تو وصفش كردى نزد من است و آن هزار دينار من